
آلبوم جدید گروه کیوسک با بهترین کیفیت رو میتونید از این طریق تهیه کنید
برای حمایت از این گروه و خرید این البوم باید یک کارت شارژ 5000 توانی رو تهیه و رمز و شماره سریال رو براشون ایمیل کنید تا بعد از تایید به ایمیل خودتون لینک ها رو بفرستند.
ایمیل گروه کیوسک
kiuskband@googlemail.com
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند . یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست .
هر
بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت ، آنرا در ظرف یخی که در کنار
دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند ، اما دیگری به محض گرفتن یک
ماهی بزرگ آنرا به دریا پرتاب می کرد .
ماهیگیر با تجربه از اینکه می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود . لذا پس از مدتی از او پرسید :
- چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی ؟
مرد جواب داد : آخر تابه من کوچک است !
گاهی
ما نیز همانند همان مرد ، شانس های بزرگ ، شغل های بزرگ ، رویاهای بزرگ و
فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم . چون
ایمانمان کم است .
ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر
بود می خندیم ، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز ، آنست که ایمانمان را
افزایش دهیم .
خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد .
این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی .
هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .
***
خدایا تقدیر مرا زیبا بنویس
آنگونه که آنچه را تو دیر می خواهی من زود نخواهم
و آنچه را تو زود می خواهی من دیر نخواهم
منبع:charismaco.com
امتحان خیلی سختی دارم
دوستان واسم دعا کنید
مرسی
یکی از بهترین کتابهای عاشقانه یی که خوندم
این کتاب رو سوسن عزیزم تو بوفه ی دانشکده برام بلوتوث کرد
هر روز تو مترو یا وقتی توی ترافیک گیر میکردم میخوندم چند صفحه ش رو
خوشتون میاد
مطمئنم

اسم کتاب : بار دیگر شهری که دوست می داشتم
نویسنده : نادر ابراهیمی
درباره کتاب
این کتاب شامل سه بخش : باران رویای پاییز ، پنج نامه از ساحل چمخاله به
ستاره آباد و پایان باران رویا است که می توان عاشقانه ترین بخش آن را
باران رویای پاییز دانست.
این کتاب در کنار کتاب " یک عاشقانه آرام " از زمره عاشقانه ترین کتاب های
نادر ابراهیمی است که با توجه به حجم کمی (110صفحه) که دارد از تاثیرگذاری
چشمگیری برخوردار است.
بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، داستان عاشقی پسر مردی کشاورز است که سخت
دلباخته دختر خان شده است و هنگامی این داستان را روایت می کند که عشقش
(هلیا) پس از گذر روزها از فرارشان از شهری که در آن کودکی خود را به دست
جوانی سپرده بودند ، او را تنها رها کرده و به خانه بازگشته بود.مرد عاشق
به شهری باز می گردد که روزگاری به خاطر عشقش از آن گریخته بود و از آن طرد
شده بود.به شهری که دوستش می داشت...و می گوید هیچ عشقی ماندگارتر از عشق
به خاک نیست...حتی عشقی که برایش از خاکت بگذری !
هر چند مضمون این کتاب دست مایه فیلم های فارسی و داستان های بیشماری بوده
است ، با این همه این بار نادر ابراهیمی با نثری متفاوت ، لطیف و سرشار از
احساس آن را به رشته تحریر درآورده است.
این کتاب کوچک ، تنها داستان گلایه ها و واگویه های مرد عاشقی نیست که
محبوبش رهایش کرده...نویسنده با دقت و ظرافت در پس پرده دلتنگی عاشقی تنها ،
بسیاری از عادات ، معضلات و نکات اجتماعی و حتی سیاسی را در چارچوب یک
جامعه کوچک مورد اشاره قرار داده است.
نادر ابراهیمی در این کتاب خواننده را با جریانی آرام وارد دنیایی از تضاد
ها و تناقض های جامعه می کند که افکار پوسیده حاکم بر آن معصومیت کودکی را
به بی وفایی ، عشق را به نفرت و زندگی را به زنده مانی تبدیل کرده است و
هنگامی که عاشق تنها رها شده به شهری که روزگاری دوستش می داشت...در آن به
دنیا آمده بود و با هر نفس عشق را در دل پرورانده بود...بازمی گردد ، هر
چند پدران این شهر از دنیا رفته اند اما رسوم و عادات کهنه آنان همچون تار
عنکبوتی ، هر زنده و جانداری را به بند می کشد؛ عنکبوت پیر مرده اما تارها
هنوز پابرجا مانده است.
هر چند داستان بار دیگر شهری که دوست می داشتم ، انباری از جملاتی لطیف و
عمیق با مفاهیمی زیبا و تاثیرگذار است اما گاهی به نظر می رسد این کتاب ،
یک کتاب داستان نیست ؛ گویی این جملات ، حرف دل نویسنده ای است که روی کاغذ
فریاد کشیده است تا بالاخره خوانده شود.
(نقل از کتابناک)
حکایت این داستان ، حکایت کودک درون ماست . کودکی در سیاره ای دور که تمامی دنیا برایش سیارهی کوچکی است با سه آتش فشان کوچک که هر روز آنها را دوده گیری می کند و گلهای کوچک یک روزه ای که لذتی کوتاه مدت را نصیبش می کنند و جوانه های کوچک درختان شوم بااوباب که باید به موقع ریشه کن شوند تا مبادا سیارهی کوچک او را نابود سازند . همه چیز در زندگی این شازده کوچولو کوچک است . شادی ،غم و غصه و حتی زندگی . تا روزی که آن گل زیبای سرخ در سیارکش به هم می رسد و کودکمان را عاشق می کند و با خارهای خودپسندی که در هر گلی وجود دارد ، دلش را مجروح می کند . این شوریدگی ، امیر کوچولوی ما را از حصار و دنیای کوچکش خارج می کند و به دنیای آدم برگها می فرستدش .
دیدن آنهایی که زیبایی های دنیای کودکی را فراموش کرده اند و بعضی دل به امورات بزرگ و دست نیافتی سپرده اند و بعضی تابع دستورات ضد و نقیضند و آن که از شرم میخوارگی به می پناه برده است ،او را خسته و خسته تر می کند .
با قدم نهادن بر روی زمین ، در می یابد که در میان انسانها نیز تنهاست و تنها دوستی که می یابد یک روباه است . در پایان ،امیر کوچولوی ما برای بازگشت به سیارهاش و معشوقش ، تن به مرگ می دهد .
بیایید قبل از مرگ ،با یکی از این شازده کوچولوها که منبع صداقت و پاکدلی اند ،دوست شویم .
پ.ن.1 : آنچه مطالعه نمودید ، برداشتی بود که من از کتاب زیبای " شازده کوچولو " اثر "سن آنتوان اگزوپری " داشتم . شاید هم برداشت من صحیح نباشد ولی به هر حال " هر کسی از ظن خود شد یار من و از درون من نجست اسرار من "
پ.ن.2 : توصیه می کنم این داستان زیبا را با صدای مرحوم شاملو حتما بشنوید . من که چند بار آن را شنیده ام و لذت بسیار برده ام .
پ.ن.3 : زیباترین بخش کتاب به نظر من ماجرای دوستی با روباه است که بخشی از آن را در ادامه مطلب قرار داده ام . توصیه میکنم مطالعه کنید .
روباه گفت: -سلام.
شهریار کوچولو برگشت اما کسی را ندید. با وجود این با ادب تمام گفت: -سلام.
صداگفت: -من اینجام، زیر درخت سیب...
شهریار کوچولو گفت: -کی هستی تو؟ عجب خوشگلی!
روباه گفت: -یک روباهم من.
شهریار کوچولو گفت: -بیا با من بازی کن. نمیدانی چه قدر دلم گرفته...
روباه گفت: -نمیتوانم بات بازی کنم. هنوز اهلیم نکردهاند آخر.
شهریار کوچولو آهی کشید و گفت: -معذرت میخواهم.
اما فکری کرد و پرسید: -اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -تو اهل اینجا نیستی. پی چی میگردی؟شهریار کوچولو گفت: -پی آدمها میگردم. نگفتی اهلی کردن یعنی چه؟
روباه گفت: -آدمها تفنگ دارند و شکار میکنند. اینش اسباب دلخوری است! اما مرغ و ماکیان هم پرورش میدهند و خیرشان فقط همین است. تو پی مرغ میکردی؟
شهریار کوچولو گفت: -نَه، پیِ دوست میگردم. اهلی کردن یعنی چی؟
روباه گفت: -یک چیزی است که پاک فراموش شده. معنیش ایجاد علاقه کردن است.
-ایجاد علاقه کردن؟
روباه
گفت: -معلوم است. تو الان واسه من یک پسر بچهای مثل صد هزار پسر بچهی
دیگر. نه من هیچ احتیاجی به تو دارم نه تو هیچ احتیاجی به من. من هم واسه
تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگر. اما اگر منو اهلی کردی هر دوتامان به
هم احتیاج پیدا میکنیم. تو واسه من میان همهی عالم موجود یگانهای
میشوی من واسه تو.
شهریار کوچولو گفت: -کمکم دارد دستگیرم میشود. یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد.
روباه گفت: -بعید نیست. رو این کرهی زمین هزار جور چیز میشود دید.
شهریار کوچولو گفت: -اوه نه! آن رو کرهی زمین نیست.
روباه که انگار حسابی حیرت کرده بود گفت: -رو یک سیارهی دیگر است؟
-آره.
-تو آن سیاره شکارچی هم هست؟
-نه.
-محشر است! مرغ و ماکیان چهطور؟
-نه.
روباه آهکشان گفت: -همیشهی خدا یک پای بساط لنگ است!
اما
پی حرفش را گرفت و گفت: -زندگی یکنواختی دارم. من مرغها را شکار میکنم
آدمها مرا. همهی مرغها عین همند همهی آدمها هم عین همند. این وضع یک
خرده خلقم را تنگ میکند. اما اگر تو منو اهلی کنی انگار که زندگیم را
چراغان کرده باشی. آن وقت صدای پایی را میشناسم که باهر صدای پای دیگر فرق
میکند: صدای پای دیگران مرا وادار میکند تو هفت تا سوراخ قایم بشوم اما
صدای پای تو مثل نغمهای مرا از سوراخم میکشد بیرون. تازه، نگاه کن آنجا
آن گندمزار را میبینی؟ برای من که نان بخور نیستم گندم چیز بیفایدهای
است. پس گندمزار هم مرا به یاد چیزی نمیاندازد. اسباب تاسف است. اما تو
موهات رنگ طلا است. پس وقتی اهلیم کردی محشر میشود! گندم که طلایی رنگ است
مرا به یاد تو میاندازد و صدای باد را هم که تو گندمزار میپیچد دوست
خواهم داشت...
خاموش شد و مدت درازی شهریار کوچولو را نگاه کرد. آن وقت گفت: -اگر دلت میخواهد منو اهلی کن!
شهریار کوچولو جواب داد: -دلم که خیلی میخواهد، اما وقتِ چندانی ندارم. باید بروم دوستانی پیدا کنم و از کلی چیزها سر در آرم.
روباه
گفت: -آدم فقط از چیزهایی که اهلی کند میتواند سر در آرد. انسانها دیگر
برای سر در آوردن از چیزها وقت ندارند. همه چیز را همین جور حاضر آماده از
دکانها میخرند. اما چون دکانی نیست که دوست معامله کند آدمها ماندهاند
بیدوست... تو اگر دوست میخواهی خب منو اهلی کن!
شهریار کوچولو پرسید: -راهش چیست؟روباه جواب داد: -باید خیلی خیلی حوصله کنی. اولش یک خرده دورتر از من میگیری این جوری میان علفها مینشینی من
زیر چشمی نگاهت میکنم و تو لامتاکام هیچی نمیگویی، چون تقصیر همهی
سؤِتفاهمها زیر سر زبان است. عوضش میتوانی هر روز یک خرده نزدیکتر
بنشینی
فردای آن روز دوباره شهریار کوچولو آمد.
روباه گفت: -کاش سر همان ساعت دیروز
آمده بودی. اگر مثلا سر ساعت چهار بعد از ظهر بیایی من از ساعت سه تو دلم
قند آب میشود و هر چه ساعت جلوتر برود بیشتر احساس شادی و خوشبختی
میکنم. ساعت چهار که شد دلم بنا میکند شور زدن و نگران شدن. آن وقت است
که قدرِ خوشبختی را میفهمم! اما اگر تو وقت و بی وقت بیایی من از کجا
بدانم چه ساعتی باید دلم را برای دیدارت آماده کنم؟... هر چیزی برای خودش
قاعدهای دارد.
شهریار کوچولو گفت: -قاعده یعنی چه؟
روباه
گفت: -این هم از آن چیزهایی است که پاک از خاطرها رفته. این همان چیزی است
که باعث میشود فلان روز با باقی روزها و فلان ساعت با باقی ساعتها فرق
کند. مثلا شکارچیهای ما میان خودشان رسمی دارند و آن این است که
پنجشنبهها را با دخترهای ده میروند رقص. پس پنجشنبهها بَرّهکشانِ من
است: برای خودم گردشکنان میروم تا دم مُوِستان. حالا اگر شکارچیها وقت و
بی وقت میرقصیدند همهی روزها شبیه هم میشد و منِ بیچاره دیگر فرصت و
فراغتی نداشتم.
به این ترتیب شهریار کوچولو روباه را اهلی کرد.لحظهی جدایی که نزدیک شد روباه گفت: -آخ! نمیتوانم جلو اشکم را بگیرم.
شهریار کوچولو گفت: -تقصیر خودت است. من که بدت را نمیخواستم، خودت خواستی اهلیت کنم.
روباه گفت: -همین طور است.
شهریار کوچولو گفت: -آخر اشکت دارد سرازیر میشود!
روباه گفت: -همین طور است.
-پس این ماجرا فایدهای به حال تو نداشته.
روباه گفت: -چرا، واسه خاطرِ رنگ گندم.
بعد
گفت: -برو یک بار دیگر گلها را ببین تا بفهمی که گلِ خودت تو عالم تک
است. برگشتنا با هم وداع میکنیم و من به عنوان هدیه رازی را بهات میگویم.
شهریار
کوچولو بار دیگر به تماشای گلها رفت و به آنها گفت: -شما سرِ سوزنی به
گل من نمیمانید و هنوز هیچی نیستید. نه کسی شما را اهلی کرده نه شما کسی
را. درست همان جوری هستید که روباه من بود: روباهی بود مثل صدهزار روباه
دیگر. او را دوست خودم کردم و حالا تو همهی عالم تک است.
گلها حسابی از رو رفتند.
شهریار
کوچولو دوباره درآمد که: -خوشگلید اما خالی هستید. برایتان نمیشود مُرد.
گفتوگو ندارد که گلِ مرا هم فلان رهگذر میبیند مثل شما. اما او به
تنهایی از همهی شما سر است چون فقط اوست که آبش دادهام، چون فقط اوست که
زیر حبابش گذاشتهام، چون فقط اوست که با تجیر برایش حفاظ درست کردهام،
چون فقط اوست که حشراتش را کشتهام (جز دو سهتایی که میبایست شبپره
بشوند)، چون فقط اوست که پای گِلِهگزاریها یا خودنماییها و حتا گاهی پای
بُغ کردن و هیچی نگفتنهاش نشستهام، چون او گلِ من است.
و برگشت پیش روباه.
گفت: -خدانگهدار!
روباه گفت: -خدانگهدار!... و اما رازی که گفتم خیلی ساده است:
جز با دل هیچی را چنان که باید نمیشود دید. نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -نهاد و گوهر را چشمِ سَر نمیبیند.
-ارزش گل تو به قدرِ عمری است که به پاش صرف کردهای.
شهریار کوچولو برای آن که یادش بماند تکرار کرد: -به قدر عمری است که به پاش صرف کردهام.
روباه
گفت: -انسانها این حقیقت را فراموش کردهاند اما تو نباید فراموشش کنی.
تو تا زندهای نسبت به چیزی که اهلی کردهای مسئولی. تو مسئول گُلِتی...
دانلود کتاب گویا
شازده کوچولو
حجم 8 مگابایت
این ماکت جدید منه
به هر کسی که بگه این ماکت چیه و کاربری این مجتمع رو درست حدس بزنه یه جایزه میدم

تاریخ اتمام 18 فروردین 90
-------------
ممنون دوستان از همتون
این یه طرح مدرن از یک ویلای تفریحیه
فقط آقا مصطفی تونست درست حدس بزنه
ایشون برنده یک اکانت 15 روزه وی پ ی ان رایگان شدن که تقدیمشون میشه
همیشه فکر میکردم خیلی تنبلم،اما حالا دقیقا حساب کردم و متوجه شدم که خیلی کار میکنم
ببینید ما تو ایران 72میلیون جمعیت داریم که 13میلیون اینها بازنشسته هستند.پس
میمونه 59میلیون نفر.از این تعداد،24میلیون دانش آموز و دانشجو هستند.یعنی برای انجام کارا فقط 35میلیون نفر میمونن
تعداد 10میلیون نفر هم توی ادارات دولتی شاغلن که خب عملا کاری انجام نمیدن
پس برا پیش بردن کارا فقط 25میلیون نفر باقی می مونن
ازاین 25میلیون نفر هم 4میلیون نفر آخوند و رئیس و نماینده مجلس و ... هستند
پس فقط 21میلیون باقی می مونه و اگه بدونیم که 17میلیون آدم جویای کار داریم،معنیش این خواهد بود که کل کارهای مملکت رو 4میلیون نفر دارن انجام میدن.
اما حدود 2میلیون نفر هم نیروهای مسلح داریم و این یعنی 2میلیون نفر نیروی کار باقی می مونن
از بین این 2میلیون،900646نفر عضوپلیس و وزارت اطلاعات هستن
پس کلا می مونیم 1003531نفر
حالا این وسط 876649نفر بیمار داریم که قدرت کار ندارن و بار کارای کشور افتاده رو دوش 200806نفر
فراموش کردم که بگم ما 186806نفر هم ممنوع القلم،ممنوع التصویر،ممنوع الصدا و دیگر انواع زندانی داریم
پس کل کارای کشور افتاده رو دوش 14نفر
از این 14تا،12تاشون عضو شورای نگهبان هستن پس نتیجه میگیریم که کل کارای کشور رو من و تو باید انجام بدیم.تو هم که نشستی داری اینارومی خونی
سلاااااااااااااااااااااااااااااااااام به همگی
سبزه گره زدین؟
جیغ کشیدین
رقصیدین؟
من همه این کارهای ناشایست رو کردم
جای شما خالی
ساعت 2.47 صبح شنبه
خواب آلوده خسته
رفتم سفر
ممنون از تمام دوستانی که لطف داشتن
و سال دیگر، وقتی بهار. با آسمان پشت پنجره همخوابه می شود.
و در تنش فوران می کنند.
فواره های سبز ساقه های سبکبار.
شکوفه خواهد داد
ای یار، ای یگانه ترین یار
فروغ فرخزاد
ادامه مطلب...
دوستان عزیزم
با نزدیک شدن به فصل بهار و عید نوروز همه با هم و دست در دست هم کمک کوچکی به کسانی بکنیم که چشم انتظار به دستهای ما دارند .
همه کودکانی که مبتلا به سرطان هستند و از بزرگترین نعمت خدا "سلامتی" بی بهره هستند علاوه بر اینکه با این درد دست و پنجه نرم میکنند ؛ باید از پس هزینه های این درد هم بر بیان ...
پس با کمکهای خودمون هرچند که ناچیز باشند میتونیم اونها رو در این راه کمک کنیم .

پس در عید نوروز با عیدی دادن به هر چند که کم باشه به این عزیزان ؛ میتونیم دل خیلی از کودکان مبتلا به سرطان موسسه محک رو شاد کنیم .
* اگر هرگز خطر جنگ،تنهایی در اسارت،شکنجه و یا رنج گرسنگی را تجربه نکرده اید،شما خوشبختر از پانصد میلیون نفر در جهان هستید.
* اگر شما می توانید بدون ترس از اذیت و آزار ،دستگیر شدن ،شکنجه یا مرگ در عبادتگاه مورد علاقه تان حضور پیدا کنید شما خوش شانس تر از سه میلیارد نفر روی زمین هستید و
* اگر غذایی در یخچال، لباسی بر تن،سقفی بر روی سر و جایی برای خوابیدن دارید،شما ثروتمند تر از 75 درصد مردم این جهان هستید.
* اگر پولی در بانک یا در کیف دارید و می توانید سکه ای در کاسه یک فقیر بیندارید، شما در زمره هشت درصد ثروتمند ترین مردم جهان هستید.
* اگر والدین شما هنوز در قید حیات هستند و در کنار هم زندگی می کنید شما جزو افراد خوش شانس دنیا هستید.
* اگر می توانید این پیغام را بخوانید، شما خوشبخت تر از دو میلیارد نفری هستید که اصلا قادر به خواندن نیستند.
مجله موفقیت شماره 55

یه کلاغ روی یه درخت نشسته بود و تمام روز بیکار بود و هیچ کاری نمی کرد... یه خرگوش از کلاغ پرسید: منم می تونم مثل تو تمام روز بیکار بشینم و هیچ کاری نکنم؟ کلاغ جواب داد: البته که می تونی! خرگوش روی زمین کنار درخت نشست و مشغول استراحت شد...
یهو روباه پرید خرگوش رو گرفت و خورد!
نتیجه اخلاقی:
برای اینکه بیکار بشینی و هیچ کاری نکنی ، باید اون بالا بالاها نشسته باشی!


